یک روز معلم مون همه بچه ها را دور خودش جمع کرد. گفت می خوام موضوعی رو با شما مطرح کنم. قراره یک تیم فوتبال از بین بچه ها تشکیل بدیم. کاری برای من نداشت که اسم 5 نفر از شما رو رد کنم. خوب هم می دونم کی فوتبالش خوبه و کی چیزی بارش نیست. ولی دوست داشتم خودتون انتخاب کنید. اون هایی که فکر می کنن می تونن واسه تیم مفید باشن برن حیاط پیش آقای فلانی و اون جا ثبت نام کنن. خودتون کلاه تون رو قاضی کنین. ببینم چی کار می کنین.

لحظه ای بعد همه جمع سی چهل نفری هجوم بردیم به حیاط و مثل مسابقه ی دوی صد متر سعی داشتیم زودتر به آقای ثبت نام کننده ! برسیم. حتی بچه هایی بودند که به قول بعضی ها به گربه هم لگد نزده بودند ولی خودشون رو برای ثبت نام محق می دونستند.

همه مون احساس تکلیف کرده بودیم!